خرید بک لینک
خب مدرسهها وا شده و خیلی بیشتر از اونی که تصور میکردم سرم شلوغ شده... تقریبا همه روزای هفته به کلاس و وظایف TA میگذره و آخر هفتههام تا الان یا orientation بوده یا به هر صورت یه برنامهای بوده...

هفته اول دانشگاه تقریبا همش به جشن و جلسه گذشت... جلساتی که باید برا آشنایی با ارگانای مختلف دانشگاه توش شرکت میکردیم و پر از غذا و اسنک و خوراکی بود! D: فانترین معرفی قسمت سکیوریتی بود که قشششنگ داشتم میترکیدم از خندهههه... اینجا انقد امنه که منِ ترسسسوو تنها تو خونه، شب باشه، در خونه باز باشه، صدا بیاد عمراً فکر بد نمیکنم و راحت میخوابم... کلا انقد اینجا امنیت زیاده که ضرر داره... هیچجوره آدم نیاز نمیبینه احتیاط کنه... :))) بعد اینا چه تدابیری اندیشیده بودن... مثلا میگفت اگه شب تو کمپس راه میرین و حس میکنین کسی دنبالتونه حتی اگه اتفاقی هم نیفتاده به ما زنگ بزنین ما میایم با شما تا مقصدتون... اپلیکیشن فلانو نصب کنین اگه یهو یه جا بی دلیل واستادین خبر هم ندین ما یکی رو میفرستیم... یا اگه بنا به هر دلیلی ترس دارین به ما زنگ بزنین ما پشت تلفن با شما حرف میزنیم تا شما حس کنین به مکان امنی رسیدین :))) من کلا این بودم: وااااااااات؟!؟!؟ یادش بخیر حراست دانشگاهای ما خودشون دلیل اصلی ترس و وحشت بودن :))))

نمره اصلی دو تا درسی که دارم برا ارائهی یه قسمت از درس و پروژهاس... حتی امتحان پایان ترم (که شفاهیه!) خیلی درصد کمی داره. ولی به ما گفتن که اگه نمرهی کمتر از A بگیریم aprove نمیشیم :| خلاصه تو این دو هفته پیش خیلی درگیر موضوع ارائه و پروژه هم بودم که تا اینجا تقریبا برا یکیشو تونستم به نتیجه برسم. کلاسا جالبه، خوشبختانه اصلا مشکل زبان ندارم و همه چیزو همونجا میفهمم تقریبا (تا اینجا البته D:) چند نفر از لهجه استاد و کلا متوجه نشدن شکایت کردن خصوصا یه ژاپنی داریم که واقعا زیاد مشکل داره و این خیلی به کیفیت تعاملاتش لطمه میزنه... راستی همین ژاپنیه روز اول به همه بچهها یه دستمال که روش اوریگامی یه پرنده (ازونا که تو پریزن بریک پسره قسمتای اول درست کرده بود) گلدوزی شده بود و یه خودکار داد. خیلی گوگولیه ^_^ ولی انقد سخت انگلیسی حرف میزنه که آدم معذب میشه باهاش حرف بزنه انقد اذیت میشه... یه بار سر کلاس همش استاد میگفت اینو اینطوری میکنیم بقیش straightforward ه، این متد straightforward ه، خلاصه خیلی استفاده کرد، بعد این پسره یه سوالی پرسید که بازم هیشکی متوجه نشد منم حدس زدم فقط بعد بلند گفتم منظورش اینه که منظورتون از straightforward چیه؟ استادم نفهمید که این کلا معنی کلمه رو نمیدونه فک کرد فلسفی پرسیده... گفت پیچیدش نکن منظور دقیقا همون straightforwardه!! :)))) بنده خدا... :)))

آفیس سال اولیا و سال دومیا جداس، آفیس ما ۴ نفرس مال اونا ۲ یا تکنفره اس... روبروی آفیس من دو تا سال دومین که همیشه دارن سِگا بازی میکنن :))) دقیقا از همون نوستالژیکا که ازون شبه-فیلما میذاشتیم توش ^_^ منم خودمو میقاطونم بازی میکنم همشم میبازم :))) فایت دو نفرهاس... همیشه هم آخرش میگم چون سنیور هستی عمدا باختم که پیش دوستات حس بدی نداشته باشی :)))) یه بارم اومد گفت یه صندلی اضافه دارین یه ساعت به ما قرض بدین؟ منم همینطوری گفتم شما یه کافی-میکر دارین کلا به ما قرض بدین؟ گفت آره :))) یکی برداشت آورد گفت اضافیه تو اتاق ما :))) اصلا انتظار نداشتم!! خلاصه اینام باحالن...

غیر از من دو تا ایرانی دیگه هم هستن که خوشبختانه هم زبانشون خوبه هم نسبت به بقیه باهوشتر مینمایند :| دو تا بنگلادشی داریم که یکیش سوال میپرسه سر کلاس ولی سوالات به ششششدت ضاااایه... که اگه من جای استاد بودم حتما طوری جواب میدادم که حجالت بکشه... اونیکی هم اصلا حرف نمیزنه... یه هندی هم داریم که اونم اصلا حرف نمیزنه... یه قزاقستانی داریم که خیلی گندس، زن و بچهداره و کم و بیش فعاله... یه قرقیزستانی داریم که اداهاش خیلی ی ی ی شبیه دوستم نون هستش... هر دفه حرف میزنه یادش میفتم... بقیه هم کانادایین که زیاد حرف نمیزنن اونام، سرشون گرم کارای غیر درسیه (والیبال و فوتبال و بسکتبال و موسیقی و ... ) ما سه تا ایرانیا خوبیم فقد

خونه هم از وقتی جو رفته سفر خیلی ی ی ی خوب شده... کلا دست خودمه دیگه... خدا رو شکر ^_^

لی هم از چین برگشت و کلی سوغاتی بامزه آورده برام... یه روزم منو برد London که تقریبا آیدنتیکال با همون لندن انگلستانه... اسم خیابوناش... معماری ساختمونا... برد دانشگاه قبلیشو نشون داد و رفتیم Music Building که ساختمان ۶ طبقه بود صرفا برا تمرین موسیقی... تو هر طبقه اتاقای کوچیک کوچیک که تقریبا عایق بود و تو هر کدومش یه پیانو بود. هر کسی با ساز خودش میره تو یه اتاق و هر چقد بخواد تمرین میکنه، پیانونوازهام که پیانو هست تو اتاق... خلاصه رفتیم تو یه اتاق و کلی پیانو زد... خیلی مهارت داره واقعا... بعدم خونهای که اونجا داشت و فروخته بودو نشون داد خیلی قشنگ بود... بعدم با هم رفتیم چک آخرشو از وکیل خریدار گرفت و خلاصه روز بامزهای بود... از شهرش خوشم اومد ^_^

خیلی اتفاقی شدم نماینده دانشکده علومکامپیوتر تو انجمن دانشجوهای گرد، GSA. جلسه اول رو هم رفتم جالب بود... ولی خب خیلی استرس وقت دارم... کارا خیلی زیاده... آخر هفته بعد هم باید بریم یه کنفرانس سه روزه مربوط به نژادپرستی، خیلی باید حواسم باشه این کارا از درس نندازتم.

خب برم بخوابم که فردا کلی ی ی کار دارم!

خدایا شکرت ^_^

+ نوشته شده در ساعت توسط |

برچسب: نویسنده: یلدا خوشنام تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 10:26

صفحه بندی